دنیای شیرینیست و مگسان از پیاش به گردش.
که هیچگاه نمیشود آن را چشید!
از پس معرکهها چنان خمیده و پشت به پشت میگذری،
که هیچکس را یارای دیدنت نباشد.
چگونه مردم را میفریبی؟
چنان که روزی تو را خواهند یافت
بازیگر!
تو آبستن تفکراتت هستی!
روزهٔ سکوت مریم
چه بسا اینبار جماعتیان را به خنده وادارد!
گربهها هنوز میخندند
شیروانی دیگر داغ نیست
آخ!
لیز خورد
پرت شد
افتاد
له شد!
گربهها هنوز میخندند روی شیروانی که دیگر..
اینجا همه چیز مهیاست
چای،
قیچیِ خیاطی،
و من
با نفسِ عمیق!
سفر دوخته میشود
و شعر شکل میگیرد...
*
*
بال خواهم گشود
اوج خواهم گرفت
از این خوابِ پرندهای!
و پرهای ابر را بارانی میکنم
تا دریا دریاست،
ماهی درآن شنا میکند
و تا ماهی در دریاست،
کوسهها بلعیدن را از یاد نخواهند برد!
همیشه پشت هر پرده یک نفر هست
یک نفر که میتواند خواب باشد حتی!
دهانت پر از سنگریزه باد، ای باد!
یاوه مگوی..

وحشیانهاس مگه نه؟!
هر کسی تو رو میبینه یه آرزو تو دلش به دنیا میآد
بچههاتو با بیرحمی ازت جدا بکنه و بخوره
اگه دستش بهت نرسید، سنگ بارونت کنه.
بعدیش هم خودمم که آرزو میکنم پاهات زودتر قطع شن
و پوستت زودتر کنده بشه
تا من بتونم تنت رو زخمی کنم و به اسم یه مجسمهٔ مدرن از چوب گردو بفروشمت!
دردناکه عزیزم، میدونم
هویت درخت بودن تو هیچ معنایی نداره!

" نما "
برای بیست و هشتمین بار نفس کشیدم و گریه سر دادم
مادر درد دارد..
۲۶خرداد ۱۳۸۸ خورشیدی.تهران
لیک!!
اندکی صبر کن صبر!
همه خواباند و ناهشیار!
دریغ و صدهزار افسوس!
او که بیدار است و هشیار است، ناگزیر است و ناچار است...
«دلم گرفته، دلم عجیب گرفته، بیا تا بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است!»
دوست من! من و تو برههای از تاریخیم. تاریخ سیاه، تاریخ سرد
با زمینهای یخزدهاش..
آدمهایی را میبینم که بودند و هستند، آدمهایی را میبینم که
میآیند و میروند، آدمهایی که خواهند بود!
آدمهایی که تندتند زیاد میشوند و جای پاهایشان نمیماند،
فکرها بالا آمدهاند و جای پاها را شستهاند،
پس این آفتابِ آبی کجاست؟ و جای پاهایم!
چه روزگاریست که آفتاب، آدمیزاد را اشارتیست به یخبندان!
کاش دنیا آنقدر شب نبود تا میتوانستم
چراغ را ببینم!
کاش «ای کاش قضاوتی در کار میبود»
به تاریخ گفتم: بگذر
پل صراط اینجاست بگذر، شاید روانهٔ بهشت شدی!
من و تو...
من و تو یکی دهانیم
که با همهٔ صدایش
به زیبا تر سرودی خواناست.
من و تو یکی دیدگانیم
که دنیا را هر دم
در منظر خویش
تازه تر میسازد.
نفرتی
از هرآنچه بازمان دارد
از هرآنچه محصورمان کند
از هرآنچه واداردمان
که به دنبال بگردیم،
دستی
که خطی گستاخ به باطل میکشد.
من و تو یکی شوریم
از هر شعلهای برتر،
که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق
روئینه تنیم.
و پرستویی که در پناه بام، آشیان کردهاست
با آمد شدنی شتابناک
خانه را
از خدایی گمشده
لبریز میکند.
ا.بامداد
من آزادم بیندیشم.
من آزادم
زِ هَر نامردمی کز هر طرف میآید و
جان میستاند!
*
در غلیظِ مِه چه سوگوارانه نشستهای!
خدا اینجاست.
خدا، همین مِهِ غلیظ است اینجا!
دنیایی کوچک
با مردمان کوچکتر،
صدایش بزن
شاید دنیا اینبار گرگ نباشد
هر چند روشنایی خانه از چراغیست کوچک
صدایش بزن..
*
اُمیدباید داشت
که هر دم، هر لحظه، هر ثانیه، هر آن،
زنده میشود
زمان دوباره زیستن!
چای میخواهم
قند نیست
کاش دیروز چایِ بدون قند عادت شده بود!
اینجا هیچکس نیست
سیگاری خاموش
خانهای سرد
تختِخوابی خالی
تلویزیون، روشن
و یک یادداشت:
رفتم کیک بخرم
چای را آماده کن..
اینجا زندگی هنوز، چایِ داغ به اتفاقِ کیک است
بعدش هم مسواک
و کِرِمِ مرطوب کننده،
اینجا زندگی بویِ پنیر میدهد
سبزیِ ضد عفونی، خیار، سیب،
و هر چه که خوشمزه است...
چه مهربانی باد!
وقتی که صورتم را نوازش میکنی
آنگاه که به تو نمیاندیشم..